وقتی برای خدایی شدن قسم هایم پشیمان می شد...

و در خلاصه ی تمام سایه هایم...

پرنده ای پر نمی زد...

می گفت...

کاش...

با نوازشم، به خواب غفلت نمی رفت...


نفس هایم به شماره می افتد...

درد دارم...

آواری در سرم خراب است...

انگار...

عبد بودن را فراموش کردم...


و عبد...

نگران تابستان نیست، چون ملخ دارد...

نگران پاییز و زمستان و بهارش هم ...

عبد...

تنها نگران بی صاحب بودن است...

 

خدا...همراه همیشگی...

بعد رفتنش گفت...

کاش پای قسم هایش بود...

کاش از نفس نمی افتاد...


اَلْبُـکاءُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ نَجاةٌ مِنَ النّارِ...

مشکل از آسمان نیست...

سقف خانه هامان زخمی شده است...

❤نقطه 

#خواب_غفلت #نقطه #سیدسعیدبابائیان